حزیان حای بی مراقبح


 

نگاه

 

 

بر سه شنبه برف می بارد

برف پاکن ها

دست تکان می دهند

بر سه شنبه برف می بارد

دست تکان می دهیم :

- " خداحافظ... "

برف پاکن ها

از روی تو

برف سه شنبه را

می روبند

من دست تکان می دهم

نقش تو را پاک می کنم

- " خداحافظ... "

بر جاده خالی برف می بارد

و برف پاک کنی

دیوانه وار

به این سو و آن سوی جدار گلو

می کوبد.

در گلویم بر نام تو برف می بارد...


 

مرا از هوشم ببر

مرا به هوشت ببر

پرتم کن

      این اتفاق از سر من زیادی نیست

به جثه ام نگاه نکن

رگ های گردنم بدجور می زند بالا

بد جور از دست رفته ام

و این تازگی ها بدجوری تا دیر وقت بیدارم


بیا برویم از حرف

بیا برگردیم از از


می دانم

این حرف ها بدجوری حوصله می خواهند

نمی خواهد توی زحمت بیفتی

من میتوانم جمله را ببرم پشت گوشت

آرام بگویم دوستت دارم

من آرامم

مایاکوفسکی بیاید که لنگ می اندازد با آن چهره ی دژمش


به آرامشم نگاه نکن

دروغ چرا

خوابت از خونم تصفیه نمی شود

تیغ زدم تمام رگ هایم را

و خون زمین را دادم

لطفا

با وضو وارد شو

اینجا خونگاه من ِ شهید است


باور کنید

این زن تکمله ی تمام بی ایمانی های من است

 بهترین کفر ها را به من یاد داد

و بجای بهترین خدایم نشست


شهیدم را سرگردان می کنی

به عطف سه نقطه ات

می دانم

این حرف ها حوصله می خواهد

می دانم

از سر حوصله گذشته تاریخم ، خاطراتم و پلاکم


می گذرم از عطف تمام نمودارها


ریاضیات

توهم ِ تو بود که از سرم گذشت

 

       نظر شما

 

 

 

پیوندها

سخن

وازنا

 

Make a Free Website with Yola.